تبليغاتX
Ba Man Az Eshgh Beg0o

Ba Man Az Eshgh Beg0o

رازاول عشق
راز عشق در تواضع است . اين صفت نشانه ي تظاهر نيست. بلکه نشان دهنده ي احساس وتفکري قوي است. ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند ، تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه ي محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد


راز دوم عشق
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغيرند،اما احترام دو طرف ثابت مي ماند. اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است، با احترام به نظرهايش گوش کن . احترام باعث مي شود که او بتواند خودش باشد.

راز سوم عشق
راز عشق در اين است که به يکديگر سخت نگيريد . عشقي که آزادانه هديه نشود ، اسارت است.


راز چهارم عشق
راز عشق در اين است که رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزيين کنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بکار که زيبايي برويد . ضمنا"" فراموش نکن که باغ را بايد هرس کرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنکه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه کرد.


راز پنجم عشق
راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نکن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نکن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار.


راز ششم عشق
راز عشق در اين است که هر روز کاري کني که او را خوشحال کند ، کاري مثل دادن هديه اي کوچک ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار که جويبار محبت تان از کمي باران ، بخشکد


راز هفتم عشق
راز عشق در اين است که حقيقت اصلي عشق ، يعني تفکر را از ياد نبري . آيا يک رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟


راز هشتم عشق
راز عشق در اين است که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر کني تا خونسردي را دوباره به دست آوري . با اين که احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح درک کند . قلبت را آرام کن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور که هستند ، دريابي .


راز نهم عشق
راز عشق در اين است که طرف مقابلت را تحسين کني . هرگز با فرض اين که خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين کردن غافل مشو . مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .


راز دهم عشق
راز عشق در اين است که در سکوت دست يکديگر را بگيريد . کم کم ياد مي گيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد.

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت21:20توسط sheito0nn | |

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت13:20توسط sheito0nn | |

+نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت14:13توسط sheito0nn | |

بازی بازم شروع شده              هر چی داری بریز وسط

بخوای نخوای برنده ام             دوباره نقطه سر خط      

طبلی که تو خالی  باشه              هی بزنی صدا داره

یادت باشه رفاقتم                  تاریخ انقضا داره

چیزی به اسم معرفت             تو دلتون جا نمیشه

یه عمری گشتیم و نبود          نگرد که پیدا نمیشه

چیزی که یادت نمیاد              حرمت نون و نمک

چیزی که یادم نمیره              زخم زبون و کلکه

به آسمون نمیرسم               نگو که این بریدنه

یه نردبون به من بدید             وقت ستاره چیدنه

تو قلب تو جا نمیشم             این دیگه دعوا نداره

یا من واست خیلی کمم         یا قلب تو جا نداره

 

+نوشته شده در شنبه 23 آذر1387ساعت16:8توسط sheito0nn | |

+نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت16:44توسط sheito0nn | |

یه دل دیوونه دارم ماله تو                       گریه های شب تارم ماله تو

کمه اما اگه قابل بدونی                         همه ی دارو ندارم ماله تو

کوچه با نم نم بارون ماله تو                    یه نگاه درب و داغون ماله تو

هر چی خوبی و قشنگی میبینی            توی دنیای خدا اون ماله تو

غزل و صدای گیتار ماله تو                       یه دل شکسته و زار ماله تو

به خدا جونی که آتیشش زدی                یه دفعه کمه هزار بار ماله تو

همه گلهای پرپر ماله تو                         چشمای خیس کبوتر ماله تو

یکی بود.یکی نبود قصه هام                   اول قصه تا آخر ماله تو

آسمون پر ستاره ماله تو                       نامه های پاره پاره ماله تو

صدفه بمیرم زنده بشم                          باشه زندگیم دوباره ماله تو

بهترین لحظه ی موندن ماله تو                حس زیبای سرودن ماله تو

دیگه از دسته خودم خسته شدم            بذار راحتت کنم من ماله تو

 

+نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت16:43توسط sheito0nn | |

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

نرو.....

 

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت15:20توسط sheito0nn | |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو 

ازت 

دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو 

به قلبت هدیه 

داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت 

شی

حس کنی که هنوز هم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری

تکیه بدی 

که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له

شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف

بزنی اما

وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک

 گونه هاتو

 خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که

هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی

 و هزار

 بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب

بگی گل من باغچه نو مبارک

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت20:2توسط sheito0nn | |

بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین!            شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه!           در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای!      رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من ،فرهاد ،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی، کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟                نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟                   نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟                نه!
هیچ کس اندوه مارا دید؟                     نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت20:17توسط sheito0nn |

   http://sheito0nn.blogfa.com/profile

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت11:46توسط sheito0nn | |